آزادی

نشسته بودی توی هواپیما. یه پرواز شش ساعته. و این یعنی شش ساعت بی حرکتی و جمود کسالت آور. مرد مسنی که روی صندلی جلویی نشسته بود پشتی رو تا ته خوابونده و خودش هم ظاهرا به خواب عمیقی فرو رفته بود. جوری که حتی نمیتونستی پاتو روی پات بندازی. آخر سر کاسه صبرت لبریز شد٬ آروم بیدارش کردی و ازش خواستی پشتی صندلیش رو یه کم بده جلو. محترمانه و به آرومی گفت: ولی من برای این صندلی هزینه پرداخت کرده م و مجازم از تمام امکاناتش استفاده کنم. بعلاوه٬ هیچ قانونی برای خوابوندن پشتی صندلی حد و زاویه تعیین نکرده و کسانی که اینو بخواب ساخته ن به من این حقو داده ن که تا ته بخوابونمش.
تا آخر پرواز هر پنج دقیقه یکبار با زانوت محکم زدی به صندلیش تا نذاری راحت بخوابه. به این بهانه که هیچ قانونی هم لگد زدن به صندلی جلویی رو ممنوع نکرده!!
بالاخره رسیدی خونه. خسته و وارفته. نه غذایی تو یخچال بود و نه انرژی یی تو ماهیچه هات که پخت و پز کنی. تصمیم گرفتی بری رستوران یه چیزی بخوری...
پشت میز کناری چار پنج تا جوون بیست بیست پنج ساله نشسته ن. چند تا گیلاس شراب و یه بطری نیم نخورده ویسکی روی میزشونه. یکیشون داره آواز میخونه و بقیه بلند بلند جوک تعریف میکنن و میخندن. صدای خنده ها و شوخیاشون توی گوش خسته ت زنگ٬ و تمرکز و آرامشت رو بد جوری بهم میزنه. پیش خودت میگی بهتره برم بهشون بگم یه خورده مراعات حال اطرافیانتون رو بکنین شاید نیاز به سکوت و آرامش داشته باشن. ولی بعد فکر میکنی احتمالا در جواب خواهی شنید که ما این آزادی رو داریم که بلند صحبت کنیم و هیچ قانونی این حق رو از ما سلب نکرده.
تو افکار و رویاهای خودت فرو میری... راستی آزادی یعنی چی؟ تویی که همیشه خدا دم از آزادی میزنی٬ چطور گاهی در یک تعریف ساده ازش دچار ابهامی. من این آزادی رو دارم که در یک محیط آروم و بی سر صدا شام بخورم و بچه های میز کناری هم آزادی شاد بودن و قهقهه زدن رو.
سالها پیش فکر میکردی آزادی یی که دنبالشی یعنی بینهایت بودن privacy. تازه فهمیدی که privacy بینهایت عملا امکان وجود خارجی نداره مگر اینکه تو یه جزیره خالی از سکنه و دور از اجتماع زندگی کنی. خود وجود دیگران در جوارت privacyت رو چه بخوای چه نخوای محدود میکنه و هیچکسی که در جامعه یی زندگی میکنه آزاد مطلق نیست. میزان و محدوده آزادی افراد توسط معیاری تعیین میشه که اسمش رو میذاریم قانون. قانونی که به تعبیر ساده میتونه اجتماعی یا فرهنگی باشه.
قوانین اجتماعی به غایت واضح و روشن و مدون هستند. رد کردن از چراغ قرمز ممنوعه و اگر رد کنی جریمه میشی. هیچوقت نمیتونی بگی من در اجتماع آزاد باید حق رد کردن از چراغ قرمز رو داشته باشم. در این مورد و مواردی از این قبیل آزادیت محدود شده و خودت هم با کمال میل و طیب خاطر قبولش داری.
ولی قوانین فرهنگی قضیه شون تا حدی فرق میکنه. نه ممنوعیت اکیدی وجود داره نه تنبیهی نه پاداشی. آروغ زدن در تاکسی هرچند بر خلاف قوانین فرهنگیه ولی مثل شکسستن قوانین اجتماعی ممنوعیت و جریمه نداره. از اون گذشته٬ چون فرهنگ در جوامع مختلف متفاوته قوانین فرهنگی هم از جامعه به جامعه تغییر میکنن. کسی چه میدونه چه بسا در جوامعی آروغ زدن در تاکسی خیلی هم مرسوم و معمول و متعارف باشه. شاید اصلا ازت قدردانی و تشکر هم بکنن!!
به خاطر تمایل بیمار گونه ت به تفکر سیستماتیک و قانونمند کردن اندیشه هات خیلی دلت میخواد برای قوانین فرهنگی هم مرزهای مشخص و واضح ترسیم کنی... شاید حد و مرزهای آزادی های ما از دیدگاه فرهنگی به « آزار رسوندن به دیگران » محدود بشه. بعبارت دیگه ما همه آزادیم هرچه میخواهیم بکنیم مگر آنکه آزار دیگران را سبب شود. منطقی به نظر میاد٬ ولی آستانه رنجش دیگران که یک حد ثابت و استاندارد و لا یتغیر نیست. به بعضیها اگه بگی بالای چشمت ابرو میرنجن و آزرده میشن. پس یعنی ما آزادی بکار بردن این کلمه را نداریم؟ نه٬ این نمیتونه محدوده دقیق و جامع و مانعی برای آزادیهای فرهنگی باشه.
تعریف قشنگتری که به ذهنت رسید « تغییر دادن defaults » بود. هر کس آزادی مطلق دارد مگر آنکه سبب تغییری در شرایط default شود. در یک night club ٬ default بر سر و صدای زیاد و موزیک با صدای بلند است در حالیکه در یک رستوران خانوادگی بر آرامش و سکوت. همانطور که درnight club نمیتوان توقع مراعات سکوت را داشت در رستوران هم نمیشود داد و بیداد کرد. ولی تکلیف هواپیما چی میشه؟ شرکت هواپیمایی که در مورد پشتی صندلی default ی تعیین نکرده.
اصلا بیا یه کم مالیخولیایی بشیم. بیا تصور کنیم ببینیم در utopia ملت چیکار میکنن. اونجا کسی تو رستوران بلند داد نمیزنه٬ میزنه؟ کسی پشتی صندلیشو اونقدر نمیخوابونه که مزاحم دیگران بشه. کسی در تاکسی حضورش رو با آروغ زدن یا داد زدن پای گوشی موبایل به رخت نمیکشه. تو خیابون کسی چهارچشمی بهت زل نمیزنه. تو خط سرعت که میری ماشینای جلویی بدون بوق زدن از سر رات میرن کنار. همه اینها در یک کلام یعنی چی؟ شاید یعنی در utopia کسی کاری نمیکنه که تو متوجه حضورش بشی. کسی تو رو از خلوت و تنهایی خودت بیرون نمیاره مگر اینکه خودت بخوای. بخوای تنها باشی تنهایی و وجود کسی رو دور و برت احساس نمیکنی. و آرامش مطلق هم یعنی همین. تصورشو بکن... فقط کافیه چشماتو ببندی تا بدون هیچ مزاحمتی به آرامش و تمدد اعصاب برسی. در اونجا هر چند در اجتماع و در میان جمع هستی ولی اگر دلت نخواد وجودشون رو حس نمیکنی. نه صدایی از اطرافیانت میشنوی نه بویی نه نگاهی٬ و نه حضور فیزیکیشون ابدا تو رو محدود میکنه. پس شاید آزادی فرهنگی - در هر جامعه ای و با هر فرهنگی - محدود شود به آگاه کردن دیگران از حضور خود. چه در ایران٬ چه در مدینه فاضله٬ و چه در بهشت...
احساس کردی یه چیزی چند بار آروم خورد به شونه ت. گارسون بود که خبر از تعطیل شدن رستوران میداد. بطریهای تا ته خورده شده ویسکی روی میز کناری و آب پرتقال و غذای دست نخورده رو میز تو نشان از تفاوتهای ذهنی انسانها بود. شاید بر اساس اندیشه بعضی ها آزادی یعنی حق کردن هر آنچه که بخواهند حتی اگر سبب آزار دیگران شود. مگر با آزادی اندیشه موافق نیستید؟

۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
نظرات ()
Designed by: PENDAR HOME