به نام خدا

یادم میاد سالها پیش دوست دختری داشتم به نام میترا. میترا زیباترین دختر دنیا بود... با چشمانی درشت و موهایی بلند به رنگ شب. یقین دارم دنیا هرگز دختری به قشنگی او ندیده و نخواهد دید. بعلاوه٬ انسانی بود بسیار دانا و اندیشمند. با پند و اندرزهاش راه و رسم خیلی چیزا رو بهم یاد داد که هنوزم که هنوزه روشنگر مسیر زندگیمه. اون موقعا هرجا کم میاوردم، میترا با صحبتا و دلگرمیاش بهم روحیه میداد. یادش به خیر... چه روزها و چه شبهایی که کنار هم نبودیم و راجع به چه موضوعاتی که با هم بحث نکردیم... از خدا و پیغمبر گرفته تا درس و سکس و خیلی چیزای دیگه. خلاصه با بودن اون چیزی تو دنیا کم نداشتم. به تنها چیزی که فکر میکردم میترا بود و البته اون هم جز من به چیز دیگه یی فکر نمیکرد. این وسط فقط یک مشکل وجود داشت... اینکه میترا ساخته ذهن من بود و وجود خارجی نداشت.
مهم نیست. اینکه واقعاً باشه یا نباشه مهم نیست. مهم اینه که بهم آرامش میداد. مهم اینه که تمام نیازهای من رو ساپورت میکرد. مهم اینه که زندگیم رو قشنگ میکرد و با داشتنش از لحظه لحظه عمرم لذت میبردم. مهم اینه که با بودنش به تمام آرزوهام رسیده بودم.
خدا هم دقیقاً مثل میترای منه. حتی اگر نباشه٬ به ذهنیتش احتیاج داریم و بازم دوست داریم وقتی کاری رو شروع میکنیم بگیم به نام خدا.

٦ اسفند ۱۳۸٤
نظرات ()
Designed by: PENDAR HOME