تظاهر

یادمه وقتی دبستان میرفتیم دو روز در هفته بعد از ظهرها هم از یک و نیم تا سه کلاس داشتیم. دوازده تا دوازده و نیم ناهار بود و دوازده و نیم تا یک و نیم نماز. اجباری بود. اگه نمیرفتی نمازخونه نماز بخونی نمره انضباطتو کم میکردن. ما هم که هفت هشت سالمون بیشتر نبود. تنها چیزی که میشناختیم و دوست داشتیم گل کوچیک بود و بدو بدو. به زور میچپوندنمون تو نماز خونه میگفتن بخون. به نام اسلام بخون. برای شادی امام زمان بخون. پشت سر آقای مدیر بخون. حی علی الصلواة... حی علی الفلاح... حی علی خیر العمل... قد قامت الصلواة...
بی وضو نشستیم سر نماز و موقع رکوع یا با کله زدیم کون جلویی یا با کله رفتن تو کونمون. تنها چیزی که درکار نبود ذکر بود و دعا و عبادت. از ترس نمره انضباط فقط ادای نماز درآوردیم. تظاهر کردیم. تزویر کردیم. و از همون موقع اولین جرقه های دورنگی و دروغ و ریا توی ذهنهای کوچیکمون زده شد.
بزرگتر که شدیم شدیم عاشق موسیقی. یادش به خیر چقدر با متالیکا حال میکردیم. آیرن میدن٬ گانز اند روزز٬ جون بون جووی. تمام خواننده ها و گروه های راک و پاپ مورد علاقه ما ممنوع بود. مجاز آهنگران بود که وقتی گوشش میدادی تمام امواتت شروع میکردن جلوی چشمات رژه رفتن. یواشکی نوارها رو تو مدرسه رد و بدل میکردیم٬ کپی میکردیم٬ پس میدادیم. کسی نباید بویی ببره. کسی نباید بفهمه ما راک دوست داریم. قایمش کن. ناظم اومد. متالیکا گوش میدی؟ نه آقا به خدا نه. نوارامونو شکستن. با خط کش زدن کف دستامون. پرونده هامون زیر بغل. اخراج.
و مدیر سبک مغزمون هرگز نفهمید که با این کارش داشت یکرنگی٬ شهامت و صداقت رو از زندگی بچه های مدرسه ش اخراج میکرد.
دانشگاه که رفتیم دلامون افتاد دنبال دخترا. هرکی واسه خودش یکی از دخترای همکلاسی رو تور کرد و قدم به مرحله جدیدی از بلوغ فکری - اجتماعی گذاشت. ولی باز هم همون بساط بود و همون آش بود و همون کاسه. هیچکی نباید بدونه من و تو با هم دوستیم فهمیدی؟ به گوش کمیته انضباطی برسه دخل هردو مون اومده. از دوستیمون با هیچکس حرفی نزن. کسی نباید از اونچه در دلمون میگذره با خبر بشه. تو دانشگاه ظاهرا اصلا همدیگه رو نمیشناسیم. ظاهر و باطنمون باید متفاوت باشه خوب؟ باشه؟ و اگر کسی پرسید دوست پسر داری باید حاشا کنی. دروغ رفت تو وجودمون. دورنگی و تظاهر و تزویر شد جزئی از خونمون. چه قشنگ یاد دادن بهمون که آنچه هستیم باید متفاوت باشه از اونچه که نشون میدیم.
مهمونی و شادی و رقص و آواز باید مخفی باشه. کمیته بفهمه میریزه همه رو از دَم شلاق میزنه. اگه بادت گرفت محکم نگهش دار نکنه ولش کنی میگن آدم گوزوییه. تو مهمونی حتی اگه سیر نشدی قبل از بقیه دست از غذا بکش نگن آدم پرخوریه. سر مصاحبه که میری یه من ریش بذار چهار تا حدیث حفظ کن بگن چه آدم مؤمنیه استخدامت کنن. نکنه بگن... نکنه بفهمن... نکنه ببینن...
یه روزی٬ دیر یا زود٬ امروز یا فردا و شایدم پس فردا دیگه به خرخره ت میرسه. دیگه حالت از خودت به هم میخوره. احساس میکنی چه درون کثیفی داری که باید همیشه از دیگران پنهانش کنی. و احساس میکنی چه وجود بزدل و ترسویی داری که جرات ابراز آنچه که هستی رو نداری. و اون روزی که کاسه صبرت لبریز میشه دلت میخواد داد بزنی که آره٬ من یه آدم پرخور گوزوی بی دین و ایمان دخترباز متالیکا گوش کن هستم. من همینیم که هستم و تو رو پشم خودم هم حسابت نمیکنم. اگر من اونی نیستم که تو میخوای مشکل از توئه و اون تویی که باید انتظاراتشو عوض کنه و اون تویی که باید یاد بگیره که به اعتقادات و حریم شخصی و حقوق دیگران احترام بذاره.
بدجوری دلت میخواد همه اینا رو فریاد بزنی. هوار بکشی. ولی نمیزنی. نمیکشی. میدونی چرا؟ آخه تظاهر و دورنگی دیگه تو خونت رفته.

۱٥ امرداد ۱۳۸٧
نظرات ()
Designed by: PENDAR HOME