خداحافظ روح جوانی

بد جوری حالت میگیره وقتی برای اولین بار جلو آینه متوجه یه موی سفید روی شقیقه ت میشی. بعدش قریب به یقین با عجله و دست پاچگی به صورتت نگاه میندازی و میبینی که بله زیر چشمات هم داره کم کم چروک میفته. تازه موقع خندیدن چروکها واضحتر و عمیقتر هم میشن. یحتمل چند تا لک و پیس هم تو صورتت پیدا میکنی. ایندفعه کلیت صورتت رو ورانداز میکنی. انگار با اون کسی که هر روز صبح تو آینه میدیدی فرق میکنی. پیش خودت میگی یعنی... یعنی من هم...؟ احساس میکنی تو سرازیری ظالمی افتادی که نه راه پیش داری و نه راه پس. سرازیری یی که آخرش به مرگ ختم میشه و تو بد جوری توش سرعت گرفتی. خوب میدونی که متوقف کردن روند پیری هم مثل برگشتن به زمانهای گذشته غیر ممکنه. روز نه چندان دوری رو جلوی چشمات میبینی که تمام صورتت پر از چین و چروک و سرت پر از موهای سفیده، و تمام جوانی و جذابیتها و زیباییها و اهن و تلپت که اینهمه بهشون اهمیت میدی و ازشون مراقبت میکنی کان لم یکن شده. هیچ گریزی هم از این سرنوشت شوم نیست. بد گیری افتادی. سعی میکنی موی سفید رو یا بکنی یا از ته قیچی کنی. ولی خودت هم اینو خیلی خوب میدونی که این کار هیچ چیزی رو عوض نمیکنه. توی دلت غم سنگینی نقش میبنده. دلت هوای بچه گیات رو میکنه. دلت برای سالهای گذشته بد جوری تنگ میشه. میخوای دوباره بشی بیست ساله. بیست و پنج ساله...
علت واقعی این احساس گنگ رو نمیدونی. ده پونزده سال پیش که یه دانشجوی ساده بیشتر نبودی. این همه مشقّت و درس و بدبختی رو سالیان سال به امید داشتن آینده ای درخشان به جون خریدی و الان که به همون آینده ای که آرزوش رو داشتی رسیدی٬ حالا که واسه خودت کسی هستی، ارزش و اعتباری داری، برو بیایی داری، چی شده که دلت هوای اون موقعا رو میکنه؟ چی باعث شده دلت بچه گیاتو بخواد؟
قطعا مسائلی از قبیل از دست رفتن زیبایی و جذابیت، شروع اضمحلال سلامتی جسمی، شروع به قهقرا رفتن قدرت فکری، نوید کاهش تواناییهای جنسی، و ترس از درد و مرگ از علل مهمیه که ما رو از میانسال شدن میترسونه. ولی با یک آنالیز سببی دقیقتر فاکتورهای دیگری هم دونه دونه پا به میون میذارن...
تقریبا همه ما فروتنی و خضوغ و ارادت خاصی نسبت به والدینمون داریم. وقتی بچه بودیم اونا برای ما مظهر قدرت و استقامت و تلاش بودن. مادر مراقب ما بود و پدر حامی تمام خانواده. جوون که شدیم اونا شدن سمبل تجربه و فکر و دانش. همیشه ما محتاج یاری بودیم و اونا یاری رسان ما. ما junior بودیم و اونا senior. ما بچه و اونا بزرگ. به این وضع کاملا عادت کرده بودیم. ولی با میانسال و پدر مادر شدن ما اونا خواه نا خواه پا به کهولت میذارن. انگار یه جورایی ورق داره برمیگرده. اینکه ما داریم جای والدینمون رو میگیریم و اونا دارن از قدرت و عظمت کناره گیری میکنن احساس بدی درمون ایجاد میکنه. یه احساس تعدی و بیحرمتی به پدران و مادرانمون. احساس شکستن غرور و حمیت والدینمون. دلمون میخواد همیشه اونا رو بر مسند قدرت و اقتدار و چتر حمایتشون رو بر سرمون ببینیم. دلمون میخواد بلند بهشون بگیم که ما حتی اگه شاه هم بشیم اونا هر چقدر پیر و فرتوت٬ تاج سر ما و جای قدماشون روی چشمای ماست.
و دوم قطعا ترس از از دست دادن اوناست. شاید موی سفید روی شقیقه ت و چروک زیر چشمات سعی داره بهت بگه که دیگه فرصت زیادی برای بودن در کنار پدر مادرت نداری. و این پیام غمی جاودانه رو تو دلت میکاره که شاید در طول زمان علتش از « ترس » از دست دادن اونا به « سوگ » از دست دادنشون تبدیل بشه٬ ولی هرگز تا آخر عمرت از دستش خلاص نخواهی شد. دلت روزایی رو میخواد که احساس میکردی مامان بابات همیشه در کنارت خواهند موند.
نشستن بر تخت قدرتی که پدر و مادر سالیان سال با لیاقت و کفایت تمام بر اون تکیه زده بودند٬ علاوه بر احساس شرمساری و دلسوزی حس دیگه یی رو هم در ما ایجاد میکنه، و اون ترس از مسوولیت سنگین زندگیه. با ورود به میانسالی چه بخوایم چه نخوایم، چه آمادگی و پیش نیازهاشو داشته باشیم و چه نداشته باشیم مسوولیت پدر بودن، شوهر بودن، سکانداری خانواده، تامین معاش، و هزار و یک گرفت و گیر دیگه میاد رو شونه هامون. بدون اینکه هیچ ساپورت و کمک فکری یا عملی یا دیگه فرصتی برای یاد گرفتن و کسب تجربه وردست والدینمون داشته باشیم. باید تا حالا هر آنچه که قرار بوده یاد گرفته باشی رو یاد گرفته باشی و از حالا به بعد فقط به کارشون ببندی. درست مثل لحظه اول امتحان که برگه ها رو میذارن جلوت. دیگه فرصتی برای خوندن نداری. باید هرچی بلدی رو روی کاغذ بیاری. امتحانی که رد شدن درش به معنی بر باد رفتن تمام عمر و زندگیه.
و اما دلیل دیگه یی که دوست داری ازش به عنوان teen spirit یاد کنی برمیگرده به پارتنرهای جنسی ت. بیست سالت که بود با دخترهایی بودی هفده تا بیست ساله. Teenager های صورتی رنگی که تنها با نوازش دستاشون خیس میشدن. با سینه هایی لطیف که نوکشون هنوز بطور کامل رنگ نگرفته بود. شکمی تخت و پوستی که نه چروکی درش پیدا میشد و نه لک و پیسی. دخترایی که روح تازگی و طراوت و شادابی در رفتار و گفتار و حرکاتشون موج میزد. روحی که میشه بهش گفت teen spirit. تا بیست و پنج سالگیت هم این teen spirit رو تجربه میکردی. تا سی هم شاید یه جورایی احتمالش بود. ولی وقتی که موهای سرت شروع به سفید شدن کرد و صورتت شروع به چروک افتادن، این یعنی امکان هم آغوشی منحصرا با زنان میانسال و عملا یعنی پایان شیرین ترین تجربیات زندگیت. این یعنی... خداحافظ teen spirit.
چاره ای نداری. تا بوده چنین بوده و احتمالا تا هست چنین است. طبیعت روزگاره. بچه ها جوون میشن و جوونها پیر٬ و پیرها میمیرن. باید باهاش کنار بیای. تازه دندت هم نرم. میخواستی نری جلو آینه یه ساعت به قر و فرت برسی!!

٢٢ شهریور ۱۳۸٧
نظرات ()
Designed by: PENDAR HOME