زن بگیرم که چی بشه؟

شما رو به خدا دست از سر کچل من بردارین. بذارین حالمو از زندگی ببرم. آخه زن بگیرم که چی بشه؟ سری که درد نمیکنه رو که دستمال نمیبندن. نه از نظر فکری به کسی نیاز دارم که کمک فکریم باشه٬ نه از نظر زرنگی انقدر دست و پا چلفتیم که نتونم از عهده کارای خونه خودم بر بیام و نه از نظر جنسی انقدر بوقم که بدون جنس مؤنث سر کنم. حالا بیام زن بگیرم یه دختر رو ببندم به دمب خودم که چی؟ که فقط مسؤولیتش بیفته گردنم؟ که همه ش صبح تا شب غرغرشو بشنوم؟ که هی سین جیمم کنه چرا زود رفتی چرا دیر اومدی چرا فلان چرا بهمان؟ لذت هر از چندی با یه دختر بودن رو به خودم حروم کنم بیام ۴۰ سال فقط با یه نفر بخوابم؟ نه آقا ما نیستیم. ما رو بیخیال شین لطفا.
حرفات قشنگه. دل آدمو قلقلک میده. ولی اگه واقعا فکر میکنی اوضاع یه همین سادگیه سخت در اشتباهی. باور کن زندگی صبح تا عصر کار کردن و پول درآوردن و شب همه شو خرج خوشگذرونی کردن نیست. زندگی صبح تا شب نشستن پای اینترنت و چت کردن و وبلاگ خوندن نیست. زندگی بازی با دخترای خوشگل و سینه های جور واجور هم نیست. زندگی خیلی پیچیده تر از این حرفاست. زندگی یعنی حرکت. زندگی یعنی پیشرفت به سمت موفقیت. زندگی یعنی وقتی شد هشتاد سالت و دستات دیگه حرکت نکردن و پاهات دیگه جون راه رفتن نداشتن لااقل رو صندلی چرخدار احساس کنی وقتی جوون بودی یه کاری کردی که مهم باشه. زندگی یعنی به اونچه که پدر مادرت بهت دادن حداقل یه چیزی اضافه کنی و به نسل بعدت تحویل بدی.
میترا میگفت بر اساس roman mythology انسانهای اولیه چهار دست داشتند و چهار پا. دو تا سر و دو تا قلب و دو تا مغز. اونا هشت دست و پا بقدری سریع می دویدند که باد به گرد پاشون هم نمیرسید. انقدر با دل و جرات بودند که کوه ها در مقابلشون کم میاوردند. و انقدر اندیشمند و متفکر که خدایان احساس خطر کردند از اینکه مبادا انسانها به بارگاه الهیشون برسند و از خدایی برکنارشون کنند. زئوس بواسطه این ترس ظالمانه ترین تصمیم تاریخ رو گرفت و هر کدوم از انسانها رو به دو نیمه تقسیم کرد و بدین ترتیب قدرت افسانه ای انسانها رو به سختی درهم شکست.
خود میترا هم خوب میدونست که این حرفا خرافاتی بیش نیست. فقط سعی داشت بهم بگه یه دوست صدیق و یار رفیق و همدم شفیق میتونه به سرعت و قدرت و شهامت و اندیشه آدم اضافه کنه. وقتی داری تنهایی فکر میکنی خیلی از زوایای موضوع برات تار و مبهم و نادیده باقی میمونه ولی وقتی در موردش با دوستت بحث و مشورت میکنی جزئیات و ظرافات موضوع به مراتب برات واضحتر و روشنتر میشن. تنهایی دو تا دست داری ولی وقتی دوستی در کنارته با چهار تا دست قطعا کارها سریعتر انجام میشن. اگه یه نفری ۲۰ سال طول بکشه تا پول جمع کنی خونه بخری با شراکت رفیقت همون خونه رو ۱۰ ساله میخری. اگه دستت یه جایی بنده و مشغول انجام کاری هستی٬ در صورت بروز موقعیت اضطراری میتونی از دوستت بخوای موضوع رو برات رفع و رجوع کنه. چهار تا چشم بهتر از دو تا چشم میبینه و چهار تا گوش بهتر از دو تا گوش میشنوه. و وقتی یه دوست غمخوار و فداکار و قابل اعتماد در کنارت داری جرات دست زدن به اقدامات مهمتری رو پیدا میکنی چون میدونی که اگه کم بیاری رفیقت هواتو داره. یکی رو داری که مخلصانه و با تمام توان پشتت وایساده و احیانا اگه زمین هم بخوری میدونی که دستتو میگیره و نمیذاره رو زمین بمونی.
ولی این دوست حقیقی رو از کجا میشه پیدا کرد؟ کیه که کار و زندگی خودشو ول بکنه بیاد از صمیم قلب به تو و برنامه هات بچسبه؟ کیه که مطمئن باشی وقتی واقعا بهش احتیاح داری دماغشو بالا نمیگیره و پیف پیف نمیکنه؟ کیه که زندگی تو رو درست مثل زندگی خودش بدونه و خالصانه از کمک و یاری و مساعدت و پشتیبانی دریغ نکنه؟ کیه که بتونی بدون شک و تردید روش حساب باز کنی و بدونی که هرگز تنهات نمیذاره بره دنبال کارش؟ که بهش اعتماد کامل داشته باشی و با طنابش تا ته چاه بری؟ هیچکس. مطلقا هیچکس. مگر کسی که «آینده ش با آینده تو گره خورده باشه».
کسی که منافعش با منافع تو مشترک باشه. کسی که اگه تو ببازی اون ضرر کنه. اگه تو ضعیف باشی سرکوفتشو به اون بزنن. اگه تو رو از ته چاه بیرون نکشه خودش تنها بمونه. کسی که اگه تو موفق باشی افتخارش نصیب اون هم بشه. تو پولدار بشی اون هم جیبش پر بشه از پول. اگه تو خونه بزرگ داشته باشی اونم توش زندگی کنه. اگه تو غذای خوب بخوری اونم بخوره. تو تخت و بالشت نرم باشه اونم روش بخوابه. کسی که اگه تو بچه تو بذاری مدرسه غیر انتفاعی بچه تو بچه اونم باشه...
ازدواج یعنی قراردادی که بر اساس اون دو نفر متعهد میشن همیشه و در همه حال کنار هم بمونن. در کنار هم بمونن تا شرایط سخت رو با هم تحمل کنند و خوشیها رو هم با هم. این قرارداد «آینده شون رو به هم گره میزنه» و مجبور میشن همدیگه رو تا جایی که در توانشون هست ساپورت کنن. باور کن اصلا قضیه به سادگی ِ غذا پختن و ظرف شستن و شب پیش هم خوابیدن نیست. شکست یکیشون شکست هردوشون میشه و موفقیت یکیشون موفقیت مشترک. خوشبختی و سعادت یکی آرزوی دیگری میشه و بیماری یکی درد و رنج دیگری. اونوقته که هر دو میشن یک واحد انسانی با چهار دست و چهار پا و دو قلب و دو مغز. و اونوقته که میتونن از باد سبقت بگیرن. میتونن کوه رو خرد کنن. و حتی... شاید... خدا رو به زانو دربیارن.

٢٠ شهریور ۱۳۸۸
نظرات ()
Designed by: PENDAR HOME