تأمین

حالا تازه گیا خیلی بهتر شده. بر و بچه هایی که هم سن و سال من هستن احتمالاً یادشون میاد زمانی رو که اگه تو خیابون پیرهن آستین کوتاه میپوشیدی با چاقو از بازو تا مچت رو خط مینداختن. اون روزایی که اگه به نظر برادران کمیته چی موهات بلند میومد همونجا تو خیابون سرت رو ماشین میکردن. اگر یه دختر خانومی پاچه شلوارش به قدری بالا بود که جورابش پیدا میشد، پاهاشو میکردن تو سطل پر از سوسک. و اگه آستینش اندازه ای بالا میرفت که مچ دستش دیده میشد، به ساعدش پشم شیشه میمالیدن تا جاش برای همیشه روی دستش بمونه. اون روزایی رو که پوشیدن کفش سفید و شلوار جین فقط توی خونه ممکن بود!!
به دوستانی که الان دانشجو هستند میگم... شاید باورتون نشه ولی یه زمانی تو دانشگاه حق نداشتی به دختر هم کلاسیت که چندین سال بود هر روز میدیدیش و هر روز چندین ساعت باهاش سر یک کلاس می شستی سلام کنی. چون در غیر اینصورت فرداش نامه احضاریه کمیته انضباطی تو دستت بود، و چه بسا پس فرداش پرونده ت زیر بغلت!! اون وقتا که ما دانشگاه میرفتیم حتی گهگاه میومدن توی ماشینت رو میگشتن تا مبادا یه وقت نوار موسیقی غیر مجاز داشته باشی، و اگه داشتی دیگه حسابت با کرم الکاتبین بود.
فکرشو بکن... الان دیگه داریم تو آزادی غلت میزنیم. انقدر آزادیم که حتی میتونیم تو خیابون با دوست دخترمون راه بریم... چیزی که زمانی حتی اگه خوابش رو هم میدیدی شلاقت میزدن!! انقدر آزاد که میتونیم نعوذ بالله نوار گوگوش گوش بدیم!! انقدر آزاد که دختر پسرا میتونن تو دانشگاه یکی در میون بشینن!! اینا شاید به نظرت خنده دار بیاد، ولی یه زمانی همینا نهایت آمال و آرزوهای جوونای ایرانی بود. آره... اوضاع خیلی بهتر شده و دیگه اون تفکرات رادیکال و وحشی گریهای سابق رو کمتر میبینیم، ولی هنوزم که هنوزه یه احساس ترس مبهم و مرموزی در درونمون هست... یه احساس ناخوشایند تحت کنترل و تحت نظر بودن... احساس پاییده شدن و زیر ذره بین بودن... احساسی که شاید بشه بهش گفت: "حس عدم تأمین".
هنوزم که هنوزه از گوشه و کنار میشنویم تلفنا رو بصورت رندوم استراق سمع میکنن. پس هر وقت با تلفن صحبت میکنیم احساس میکنیم یکی داره به حرفامون گوش میده و اگه از صحبتامون خوشش نیاد کار دستمون میده، پس سعی میکنیم جوری صحبت کنیم که رضایت اون شخص ناشناس جلب بشه. هنوزم که هنوزه در هر اجتماع بیش از یک نفر (!!) میترسیم یه آنتن در بینمون باشه، پس جوری رفتار میکنیم که طرف بدش نیاد. هنوز وقتی وبلاگ مینویسیم احساس میکنیم دو تا چشم مرموز داره مطلبمون رو میخونه و اگه به نظرش خوب نیاد، میتونه دهنمون رو سرویس کنه!! پس جوری مینویسیم که اون دوتا چشم رمز آلود زیاد هم ناراضی نشن.
بعبارت دیگه، ما در همه وقت و همه حال شخصی رو ناظر بر اعمال و رفـتارمون میبینیم که در حال سنجیدن ما با معیار های خودشه و ما تلاش میکنیم حتی اگر اون معیار ها رو قبول نداریم، خودمون رو باهاشون وفق بدیم تا توی دردسر نیفتیم. این احساس یه احساسیه که ذره ذره روح آدم رو میخوره و در نهایت آدم رو به پوچی و بیهودگی و خواری و زبونی میکشونه.
حالا باز خوبه اگه "گاهی" "دو" تا چشم اعمال ما رو نظاره گر باشه. حداقل مطمئنیم کسی در افکار و در خلوت مون تجسس نمیکنه. ولی اوضاع میتونه از این هم بدتر بشه: کسی که باورهای عمیق مذهبی داره خدا رو بر همه چیز حتی اندیشه و خلوت خودش ناظر میدونه. علاوه بر خدا دو تا فرشته هم همیشه روی شونه هاشن که یکی کارهای خوب رو مینویسه و دیگری کارهای بد رو. شیطان هم که همیشه حی و حاضره تا گولش بزنه. از همه بدتر اینکه در یک مقطع زمانی ممکنه بیشمار جن و پری هم در حال تماشای اون باشن!! یعنی عملاً هشت الی بینهایت چشم تمام وقت داره با یک دیدگاه قضاوتگر نگاهش میکنه، و این معنایی نمیتونه داشته باشه جز عدم تأمین مطلق. واقعاً تعجب میکنم شبا که حاج خانوم کنار حاج آقاش میخوابه، چه جوری روش میشه جلوی این همه چشم شلوارشو بکشه پایین؟!!

/ 10 نظر / 17 بازدید
بهزاد

شاگرد اول شدن هم نعمتی هست. توصيف دوران دانشجوئی بخصوص سالهای شصت داستانی هست. يادم نمی ره که اولين روز دانشکده که زودتر از همه خودم رو به آمفی تئاتر رسونده بودم و داشتم کتاب بافت شناسی رو مرور مي کردم ناگهان با صدای آهای شما برادر يکی بخودم اومدم که نهيب زد پاشو جاتو عوض کن دور و برم رو که نگاه کردم ۴-۵ صندل اونورتر يکی از خواهران تمام چادر با تک چشم باز نشسته بود و من گويا در ده متری ايشان دچار خطر حواس پرتی بودم (‌شکر که برادر اخمو/ريشو) صاحب صوت بدادم رسيد.(‌شاید هم خواهر مذبور حواس پرت شده بود کسی چه می داند من که تا آن لحظه متوجه ایشان نبودم!). دانشگاه ما تا آخرش هم کما بيش همين طور بود.....

heni

من خيلی وقته اين فرشته ها رو رد کردم رفته! شونه هام درد گرفته بود اخه!‌خداروهم چند روز پيش از خونه بيرون کردم فکر کنم تا حالا پيشی خوردتش!!‌ببين منو وادار ميکنی چيا بنويسم!:ی اون سالهايی را هم که تو ميگی من هنوز بدنيا نيامده بودم !‌ :ي

barbie_khanoom

پرشين بلگ از اين وب لاگايی که کامنت دونيش بخواد بياد من دغ می کنم بعدشم تو فکر اين حاجی رو نکن اون اندازه منو تو رو دارن اينقدر رو دارن که به پريم رحم نمی کنند ای بابا ای بابا ای بابا مخم قفل زده نمی دونم چی باید بگم

هنكامه

سلام. اين حس تازگی نداره. من که ديگه از اين حس و از اینکه خودم سانسورچی خودم بشم و خودمو حبس کنم خسته شدم. از اين مراقبت دائم که مدام از طرف خودم صورت ميگرفت خسته شدم. هميشه خواستم که خودم باشم. خودی که خيلی دوست داشتنی بود و اميدوارم هنوز هم باشه. خودی که اگه به حال خودش بذارنش و آزاد باشه هميشه راه به سوی کمال انسانی رو انتخاب ميکنه. خودی که هميشه ايدآليست بود و هنوز هم دلش ميخواد باشه. من خود خودم رو خيلی دوست داشتم و دارم. از دروغ بيزار بودم و هستم اما جامعه سرشار از دروغه. اونهم جامعه اسلامی ما که ادعای علوی بودن هم داره. انگار هر چی رو که به زور بخوای به آدم بقبولونی پسش ميزنه حتی دروغ نگفتن رو. مدتيه سعی کردم از حس فراتر برم و تو دلم بگم: بذار هرچه ميخوان تلفنامو گوش بدن. من که دروغ نميگم. حرف بدی هم نميزنم. راستی و حقيقت رو پيش چشمم ميبينم و به سمتش ميرم.

هنكامه

اون زمانا که ما هم تو يه شهرستان کوچيک درس ميخونديم همين مشکلا رو داشتيم. اما قضيه به دانشگاه ختم نميشد. انگار توی شهر هم داشتيم خفه ميشديم. هم از گرما هم از خفقان. وقتی که انجمن فرهنگی دانشگاه که به سرپرستی استاد تاريخ اسلام تشکيل ميشد به بهانه های مختلف تعطيل شد ديگه حساب خودمونو کرديم. اما مسئله اينه که من هميشه فراتر از محدوديت های جغرافيايی و قراردادی فکر ميکنم. همونطوری که خدا منو آزاد آفريده آزاد زندگی کنم و به قول پيشوايان مذهبيمون آزاده باشم. نه ظلم کنم و نه اجازه بدم به من ظلم کنن. زنده باد انسانيت.

Fati

اون قسمتهای اول درد دل يه عمرمون رو تازه کرد ما چه نسل بيچاره و سوخته ای بوديم!!! زمان شما دانشگاه اينجوری بود؟؟!!!ولی من که يادم نيست! اين سيستم خفقان برای اينه که اعتماد آدمها نسبت بهم از بين بره و هيچوقت با هم همصدا و متحد نشن.خوب اين قافيه رو هر چی تنگ تر کنند آدمها رو ذليل تر ميکنند و عزت نفس رو با احساس گناه در وجودشون عوض ميکنن و چه چيزی بهتر از اين عمل برای سواری کشيدن از يه ملت!

sibe kal

vahshatnake dele adamo be dard miare vali hanozam hamone ...

Fati

ببين کاشکی اين امتحانتون تموم نميشد آدم اقلاْ ازتون خبر داشت:)))) توجه ويژه جمع بست عبارتها است:))